گفت:اگر چنین و چنان بود حالا تو اینجا نبودی! از قضاوت آدم ها شگفت زده میشوم...آدم هایی که تصویر روشنفکرها را منعکس میکنند اما از درون چنگ زده اند به همان سنت های پوچ ،تضادشان بوی تند سرکه میدهد... توجیه میکنند!براحتی توجیه میکنند و به خیالشان دیگران ذهن های کوتاهی دارند و دستشان که هیچ چشمشان هم به افکار والای مسخره شان نمیرسد و نمیفهمند و همه گم میشوند در پیچیدگی ساختگی دست ناشی-شان...

         آدم هایی که رک گویی های تو را نمیپسندند و دلشان مدارا میخواهد، تا توهم خاص بودن خودشان را بیشتر باور کنند... این آدم ها یک روز درون خودشان گم خواهند شد و کسی نخواهد بود که از صمیم قلب کنارشان بماند...  روزگاری که فرصت رفاقت را با ژست هوشمندیشان از دست میدهند و دست کمکت را که از میان هزار مشغله به سمتشان دراز کردی به کنجکاوی بیمارگونه ی ذاتی آدم ها تعبیر میکنند... آدم هایی که ترا همچون خودشان ساختگی میبینند و به خیال خامشان آخر قصه را خوانده اند... این آدم ها یک روز تنها میمانند و  آن زمان شهامت تغییر را نخواهند داشت.

      همانی باش که حرفش را میزنی... ساده بودن آنچنان دشوار نیست و میدانی در این روزگار_ فریب، ساده بودنت را نمیخوانند، تبدیل میشوی به پیچیده ترین معمای آدم ها...

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 15:58 توسط شیدا |

        امروز خودم را در نگاه غریبه ای جا گذاشتم... نشسته بود روی جدول، به یاد نمیاورم کجای فکرهایم غافلگیرم کرده بود که آنطور گره خورده بودم به نگاهش،به هر زحمتی بود از چشمانش کندم و متوجه شکستگی سرش شدم بعد نگاه هر دویمان قفل شد به زمین... خون بود و کفش های من... خون بود دل من، سر مرد... چیزی درونم فرو ریخت نمیدانم در ذهن مرد چه گذشت... خسته بودم و حس مبهمی از قدم زدن روی خون تازه ی انسانی دلم را بهم میزد...

       میدانی حس آدم ها سرایت میکند... روزهایی هست که آدمی نمیداند چطور بگوید در ذهنش چه بلبشویی براه است تنها تلاش میکند تا سرایت حسش را مهار کند و گاهی برای عوض کردن فضا بدترین راه را انتخاب میکند، اوضاع خراب میشود... خراب تر از حال این روزهایش.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:16 توسط شیدا

        بعد دیگر هر ساعت موبایلت را چک نمیکنی میشود هر آخر شب... اول روزها را میشماری، یک روز، دو روز، سه روز... میگذرد و میشود شمارش هفته ها... دست آخر میرسد به ماه، یک ماه گذشت... به خودت که می آیی میبینی در جواب دوستانت میگویی "نمیدانم" شاید آرام نباشی مهم نیست به همین آرامی اتفاق می افتد... دیگر ساده نیستی این هم مهم نیست به همین سادگی میگذرد! سخت و آسانش هم فرقی نمیکند!

       اما (میدانی همیشه یک اما-ی بزرگ هست!)، اما تکلیف خاطراتت روشن است... خاطراتت یکی یکی بی اختیار ذهنت را قلقلک میدهد و تو نمیدانی چه مدت است که لبخند میزنی و تازه میشوی! عاشق که شدی خوب نگاهش کن، همه ی حرکاتش را...لبخند بین کلامش، راه رفتنش، دست دادنش، مو به مو وجب به وجب نگاهش کن... صدایش را به خاطر بسپار، طنین صدایش را هرگز از حنجره ی دیگری نخواهی شنید... و همه ی آن لحظه های بودنش را...خنده هاتان،بغض هاتان، جنگ هایتان را خوب در خاطرت نگه دار... خاطراتم را قدر میدانم.

پ.ن:آلزایمز کابوس مهیبی برای آدم های خاطره باز است،میترساندم اما از دلخوشی هایم این است که آلزایمر فقط خاطرات نزدیک را میبلعد کاش به این زودی ها دچارش نشوم!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:1 توسط شیدا |

       دراز کشیده ام توی خالیه اتاق و تاریکی را مزه مزه میکنم؛ حس میکنم اما درون مغز خودم روی آن سلول های خاکستری نرم و نمناک لم داده ام... آرامش آرامش آرامش و ناگهان آن ور دیوانه ی مغزم در را میکوبد و کلید را میچرخاند قفسه ی کتاب را پخش زمین میکند درست پشت در... کسی صدایم میکند اما مغزم آرام نمیگیرد میپرد و چنگ میزند به لوستر و از جا میکندش بعد خودم و لوستر را میکوبد به دیوار،پیشانیم چاک میخورد خون میپاشد روی قالی... کسی پشت در خودش را به زمین و زمان میزند تا در را باز کند، نمیشود و مغزم همچنان مرا میکوبد به چهارچوب پنجره،تا قبل از رسیدن کسی شیشه ها بریزند و سقوط آزادم را تماشا کند...

      در باز میشود ، ضربان شدید قلبش را میشنوم ،ترس را در چشمانش میخوانم و ترس برای کسی که نمیداند درون اتاق چه کسی مرا اینچنین زخمی کرده دور از ذهن نیست... نمیخواهم و نمیتوانم بگویمش تنها قیافه ی بی خبری میگیرم لرزشی در چانه ام ایجاد میکنم و نرم نرمک اشک میریزم، وانمود میکنم که صدایش را نمیشونم و چند روزی سکوت....

    غلت میزنم و تاریکی حالا طعم تلخی میدهدم...خودم را مچاله میکنم و لبخند گیجی نثار_ ور دیوانه ی مغزم میکنم باز زنجیرش کرده ام و برای تسلی اش آرام میگویم: shhshhhshhh easy man, take it easy

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:57 توسط شیدا |

      اینجا ایران است،نظام جمهوری و اسلامی دارد! مملکتی که یک ابسل.وت 330cc اجنبی وارداتی را میخری هفت هزار تومان و یک مزه ی مختصر چیپس و ماست و نوشابه ی تولید داخل میشود ده هزار تومان! اینجا ایران است و آدمی را وا میدارد قید مزه زندگی وطنی را بزند و طعم تلخ اجنبی را ترجیح بدهد!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:6 توسط شیدا |

        روانم آنقدر در هم تنیده شده و آغشته ی فکرهای موازی و اتفاقات مختلف است که دیگر نمیتوانم کنترلش کنم... هرکدام از این فکرهای موازی چند زاویه ی پنهان دارند که هرچه تلاش میکنم نمیتوانم ذهنم را هدایت کنم و حداقل صورت سوال کاملا روشن شود! حس میکنم نقطه ی کور_ مغزم روز به روز شعاع بیشتری پیدا میکند و مرا گرفتار تر! و خواب هایم...امان از خواب هایم که سوغاتشان قاشق بد دست- نوک تیزیست و بیرحمانه میخواهند مغزم را حفر کنم و چیزی را بیابم که حتی خودشان نمیدانند چیست!

        با صدای رعد بیدار میشوم و هنوز در تشویشم اما به یاد نمیاورم چه میدیدم که اینچنین ضربان قلبم را تند کرده است!میدانم که کسی در خطر بود و من با تمام وجودم در جستجوی چیزی بودم که آنرا در مقابل فنا کنم و او را نجات بدهم... مینشینم و به لرزه میافتم... کنار تخت پر شده از وسایلی که زیر تخت جا خوش کرده بودند، چطور در خواب اینهمه وسیله را بیرون کشیده ام؟ چشمم به کوله ی قدیمیم میافتد و میدانم بسیار سنگین است،به یاد میاورم در خواب سنگ بزرگی را جا به جا میکردم تا زیر آن را هم جستجو کنم... ترسیده ام، بیشتر به این دلیل که اگر باز اتفاق بیوفتد و کسی مرا در این حال ببیند چه میشود!؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:33 توسط شیدا |

 

گاهی باید مقابل خواسته هات بایستی...پس قد _ یه فندق به خودت بگو نه!


پ.ن:سخته،حس میکنم با اختیار و انتخاب،با دست خودم چنگ میزنم به قلبم و مچالش میکنم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:45 توسط شیدا

مطالب قدیمیتر