* من به جهانی معتقدم که در آن اخمی نباشد، من دنیا را از چشم دختر بچه ی ساده و امیدواری میبینم که آسمان را برای دیدن بادکنک های رنگی نگاه میکند ، او اما کمی تفادت دارد ، او دنیا را از دید مرد با تجربه ای نگاه میکند که بدنامی مردمان را میفهمد... من جهانی را آرزو دارم که آدمیانش یکدیگر را دوست بدارند و میان عشق و دوست داشتن فاصله ای چشم گیر موج بزند، او میداند در این روزگار دوست داشتن غریبه ها خطرناک است و سادگی لبخندت را نخواهند فهمید او خوب میداند چه میگذرد میان پچ پچ مردان خیابان... من فرق میگذارم بین نگاه صلح جویم با آن نگاه های معنا دار، او ذهن بیمار جامعه را به وضوح میخواند...

       حالا... این منم که میان سادگی دنیایم و واقعیتی که بی شک او درک کرده است گیج میخورم... پسرکم باور کن رفتار من نه از سر غرض بلکه تنها از رویای دست نیافتنیم سرچشمه میگیرد! اوی من،عزیزه من باورت میکنم که تنها صلاح من را میخواهی اما من شاید از ترس روبرو شدن با دنیای آدم بزرگ ها نردبان رویا و کودکی را همچنان بالا میروم و تو با هر پله نگران سقوط منی... احساس امنیت را در من زنده میکنی میدانم که راست میگویی اما دستم را بگیر و قدم به قدم پایین بیاورم،کشیدن نردبان از ترس سقوط نتیجه اش باز هم سقوط است.

** من در این شهر خانواده ای دارم،فامیل دارم و از همه مهمتر عشقی دارم که لذت زنده بودن را در او میبینم، بعد از اتفاق شنبه پدرخوانده دلگیر بود که چرا چیزی نگفتی و فرزاد و دیگران نیز... و او که عصبانی بود البته هنوز هم هست! برای هر کدام از نگفتن ها دلیل منطقی و احساسی خوبی داشتم اما راستش را بگویم با او که شکراب میشوم انگار هیچکسی برایم نمانده...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 22:28 توسط شیدا |

         اگر عنوان را دیدید و آمدید که یک عاشقانه ی شیک بخوانید سخت اشتباه آمده اید! عارضم به محضر شریفتان که از سر صبح هی زنگ دفتر را زدند و هی دسته گل و کادو آوردند که خب پر واضح است هیچکدام برای ما نبود! هی این یکی گل گرفت و آن یکی هدیه و دیگری مرخصی برای خرید و ما هی به خرده کاری هایمان رسیدیم و بعد از 9 ساعت کار مفید! در آن خراب شده زدیم بیرون... باد میامد، حس هیچ آهنگی هم در ما نبود پس بی آنکه چیزی را پلی کنیم هندفری را چپاندیم توی گوشمان و عنر عنر ولیعصر را میامدیم پایین که زرت یک بانوی چارقدی جلویمان سبز شد!

       ما یک نگاهی به ایشان نموده و یک نگاهی به خودمان که شلوار نیمه بگ مشکی و مانتو مشکی و شال مشکی و یک جفت کتانی با صورت همچو میت طی طریق مینمود و حتی مقصدی به قراری نداشت انداختیم و گفتیم: خداوکیلی روت میشه منو بگیری؟ ایشان هیچ بویی از شوخ طبعی نبرده بودند فرمودند کارت شناسایی؟ عرض کردیم موجود نیست! امر کردند که بفرما بالا نداشتن کارت شناسایی جرم است! گفتیم بفرما اینم شناسنامه!شناسنامه را قاپ زدند و مارا انداختند توی ون و د برو که رفتیم!

         جایتان خالی نباشد رفتیم به پاتوق در و داف های تهران و هرکس مارا میدید میگفت تو را با چه منظوری گرفته اند! و هری میزد زیر خنده!!! بعد از مقدار زیادی صبر کاغذی با مشخصاتمان دادند دستمان که بگیر روی سینه و عکس بیانداز!حالا نیمرخکی و بعد پشت به دوربین!حقیقتا این عکس اخر خیلی برای شناسایی مجرم کاربرد دارد لابد!!!

       مرحله بعد فرمودند باید لباست را عوض کنی! با یک حساب سر انگشتی متوجه شدیم در این شهر خرابشده کسی را نداریم و با سرافکندگی تمام با محل کار تماس گرفتیم که یکی را لخت کرده و مانتویی از برای ما بفرستید! لطفشان مستدام مانتو را به همراه آقای الف راهی کردند! و مارا آزاد!

پ.ن:تقریبا 3 ساعتی را معطل شدم بیرون که آمدم آقای الف هنوز دم در بود! گفت اگر فیلم بود حالا باید میگذاشتم زیر گوشت!؟!خندیدم خیلی جدی موشکافانه نگاهم کرد گفت فلانی چقدر شکسته شدی! اینبار واقعا خندیدم گفتم الف چرا مانده ای اینجا بچه که نیستم!به سبک فیلم های دهه 60 جواب داد: گفته بودم پات وای میستم تا از حبس در بیای!!! اگر همین یکی دو شوخی الف نبود قطعا تمام راه تا خانه را عر میزدم!

پ.ن2: در بین همه ی کسانی که آنجا بودند دو نفر را خیلی دوست داشتم!یکی دخترکی ساده پوش بود که به دلیل داشتن بادکنک قرمز گرفته بودندش و بادکنک را از خودش جدا نکرد و دست آخر با سماجت موفق شد بهمراه ببرد! و دیگری دختری شیرین بود که با شوق منتظر مانتویش بود و هدیه ی ولنتاینی که پیچیده شده در آن از دست ماموران بیخبر دریافت کرد و حسابی خاطره ساخت برای خودش و اویش!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 23:19 توسط شیدا |

صدای کوچه عوض میشود

وفتی تو در راهی

وفتی باران باریده...

+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 22:52 توسط شیدا

       تا حالا شده یک نفر را آنقدر دوست بدارید که ندانید چه خاکی بر سرتان بریزید؟ یک نفر که از عجایب زمانه است چند سالیست سر راه من شیدا قرار گرفته...آنقدر اتفاقی که باورش نمیکنم! تا حالا شده که یک نفر آنقدر زیبا به نظرتان بیاید که باز هم ندانید چه خاکی بر سرتان بریزید؟نه در آغوش کشیدنش برایتان کافیست نه نگاه کردنش سیرتان میکند نه حتی با دندان تکه پاره کردنش کمی آتش درونتان را آرام میکند... بودنش و در نزدیکی او نشستن گاهی جدا به جنون میکشاندم! آرزو میکنم جایی باشم که تا بی نهایت فریاد بزنم و سر ریز قلبم را از حنجره ام بیرون بریزم شاید مجنون با همین انگیزه سر به بیابان گذاشت! درک مجنون لذتی دردناک دارد!

         وقتی بعد از تنشی که ناخواسته به جان عزیزش انداخته اید صبح روز بعد بیدار میشود و میفهمید پسرک یک شبه ده سال رشد کرده است از خانه میزنید بیرون آنقدر سرخوشی زیر پوستتان پیچیده که باز نمیدانید چه گلی به سرتان بگیرید و میخواهید آسفالت خیابان را هم بغل کنید...

         این ها را تنها برای ثبت شدنشان مینویسم تا یادم بماند که خیلی روزها نمیدانم باید با خودم چه کنم که شعله هایم او را نبلعد و نابودش نکند و از طرفی کمی آرامم کند! شاید روزی آواره ی خودخواسته ی بیابان ها شدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 21:44 توسط شیدا

*غریبه ها را دوست بدارید، و لبخندتان را دریغ نکنید!راستش امروز که باز سر راه به پسرک سه تار زن رسیدم انگار اشنایی را دیده باشد سلام کرد خندیدم سازش را کوک میکرد،گفتم هر وقت که به شما میرسم ساز کوک میکنید نکند ناکوکی من کوکش را بهم میزند؟ خندید و طوری نواخت که با سازش کوک شدم.

**چندروزی هی آمدم اینجا و هی توی سرم صدای علیرضا آذر میپیچید: "این روزها اینگونه ام، فرهاد واره ای که تیشه ی خود را گم کرده است... آغاز انهدام چنین است... اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان، یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد..."

***پیاده روی خوب است!اما هم پولتان تمام میشود و هم کفش هایتان پاره!این را طی یکی دو هفته اخیر فهمیده ام!نتیجه ی پیاده روی های طولانیم در این 2هفته بخشش 200 هزار تومان به نیازمندان یا شاید نیازمند نماها(!)،،خرید شکلات و آجیل(فکرش را بکنید آجیل!اما چه کنم که حسرت نگاهش به دست رهگذری را تاب نیاوردم) برای پیرمرد نحیفی که ترازویی جلویش بود،وزن به مردم میفروخت و در این زمانه ی فست فود مشتری نداشت و خرید شال و کلاه برای دخترک سر چهار راه بوده است!حال خوشی از دیدن برق چشمان تک تکشان دارم، مخصوصا دعای خیر نظافتچی پارک ساعی که یک ده هزار تومانی برایش گنجی وصف ناشدنی مینمود بدجوری به تنم چسبیده و گرمم میکند!اشتباه نکنید وضع من همچنان اسف بار است!!! این دست و دلبازی تنها ثمره ی یک ماه کار نچندان دلخواهم بوده است که به حول قوه ی شیدایی تمام شد!آری پیاده روی از من فقیرتری با کفش های پاره و دلی آرام ساخته است.

****در انتها شما را به شنیدن صدای بهشتی بانو سلن دیون دعوت میکنم که این بار هم تقدیم میشود به او :) متن و ترجمه در ادامه ی مطلب!

پ.ن: این پ هم داستانی شده برای خودش!مثل کولی ها روی هر کیبردی جایش را عوض میکند و من به جای پ هی ÷ تایپ میکنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 23:31 توسط شیدا |

        به آدم ها کمی احترام بگذارید... اگر دوستتان دارند بفهمید و اگر نیم شهر را گز میکنند برای دیدنتان بدانید مجبور نبوده اند و فقط برای خود خودتان راه را آمده اند.... با آدم ها رو راست باشید...آنقدر ها هم کار دشواری نیست، اگر نمیخواهید یا نمیتوانید وقتتان را با آنها بگذرانید کافیست به سادگی نفس کشیدن بهشان بگویید... نگذارید بیایند و بعد درست جلوی در چیزی مسخره تر از جست و جو برای یافتن زیر بغل مار را دست و پا کنید و تف کنید توی صورتشان و آنقدر ادامه بدهید که نیامده زحمت را کم کند...

       آدم ها را اگر دوست نمیدارید مهم نیست خودتان را دوست بدارید کمی صداقت بهتر از آن همه کوچک کردن رفیق چندساله تان است، شاید همین ها برای همیشه دوستتان را زندگیتان محو کند.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 17:23 توسط شیدا

      سیگاری آتش میکنم و کنج سرد آشپرخانه مینشینم ، خیره میشوم به برگ هایسبز سبزش که خشک شده اند... هر روز رسیده و نرسیده میروم سراغش،نوازشش میکنم و جویای حالشمیشوم!درخت زیبای من این روزها حال خوشی ندارد.

       تئو برای من حکم همان شمع کیمیاگر را دارد نمیدانم شاید شمع را در کتاب دیگری از کوئیلو خوانده بودم مهم نیست مسئله روشن نگه داشتنش است! تئو برای من نماد عشق است از همان روز اولی که مجذوبش شدم سمبل عشق بود و شاید همین رویا بافی ها مرا از دنیای آدم ها جدا میکند و اشک هایم را برای یک گلدان، بی معنا جلوه میدهد.

      به خودم نگاه میکنم که درست مثل تئو خندان خندان از پا درامده ام و کسی نیست که دستی روی خنده هایم بکشد و خشک بودنشان را لمس کند... چه کسی و کجا به یاد من خواهد بود؟چه کسی و کی نگران من خواهد شد؟چه کسی و چرا از من دلجویی خواهد کرد؟ بگذریم برای جوانه زدن دوباره اش روز شماری میکنم. به خاطر دلم،به خاطر او،برای جوانه زدنم ،جوانه بزن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:23 توسط شیدا |

مطالب قدیمیتر