
روی پل از تاکسی پیاده میشم...بزرگراه نیایش و چمران زیر پامه...میخوام معلق باشم اما روی پل ایستادن انگار کفایت نمیکنه!مقابل ترس ارتفاعی که دارم می ایستم گوشه ی پل جایی که حفاظ تموم میشه لبه پل اروم میشینم و پاهام رو اویزون میکنم...
حس خوشی داره از رفت و امد آدما دور باشی و فقط نگاه کنی...خلوتم زیاد طول نمیکشه هر چند دقیقه کسی داد میزنه اون بالا چی کار میکنی؟؟؟گاهی هم هرجور شده نگه میدارن!یکیشون اصرار داره راضیم کنه بپرم!انگار کوتاه هم نمیاد بهش میگم بیا بالا اگه پریدی منم میپرم!یکی دیگه نگه میداره و ازون پایین باهام دعوا میکنه:بیا پایین...بهت میکم بیا پایین...خودمو به نشنیدن میزنم...
۲ساعتی میشه که اونجام قصد رفتن ندارم که درست زیر پام مقابل چشمام یه موتور تصادف میکنه رو اسفالت کشیده میشه ماشینا نگه میدارن اما از کسی کمک نمیخواد موتورش رو بر میداره برای همه دست تکون میده که برن...پیش خودم میگم من میفهمم الان چه حالی داری...اروم که میشه دورو برش رو نگاه میکنه براش دست تکون میدم جوابمو میده...عاشق نشانه هام...
پا میشم...هندز فریمو میزارم تو گوشم از بغل بزرگراه راه میوفتم...تا خود اشرفی پیاده میام تو مسیر ناراحتی هامو ذره ذره جا میذارم...