سیگاری آتش میکنم و کنج سرد آشپرخانه مینشینم ، خیره میشوم به برگ هایسبز سبزش که خشک شده اند... هر روز رسیده و نرسیده میروم سراغش،نوازشش میکنم و جویای حالشمیشوم!درخت زیبای من این روزها حال خوشی ندارد.

       تئو برای من حکم همان شمع کیمیاگر را دارد نمیدانم شاید شمع را در کتاب دیگری از کوئیلو خوانده بودم مهم نیست مسئله روشن نگه داشتنش است! تئو برای من نماد عشق است از همان روز اولی که مجذوبش شدم سمبل عشق بود و شاید همین رویا بافی ها مرا از دنیای آدم ها جدا میکند و اشک هایم را برای یک گلدان، بی معنا جلوه میدهد.

      به خودم نگاه میکنم که درست مثل تئو خندان خندان از پا درامده ام و کسی نیست که دستی روی خنده هایم بکشد و خشک بودنشان را لمس کند... چه کسی و کجا به یاد من خواهد بود؟چه کسی و کی نگران من خواهد شد؟چه کسی و چرا از من دلجویی خواهد کرد؟ بگذریم برای جوانه زدن دوباره اش روز شماری میکنم. به خاطر دلم،به خاطر او،برای جوانه زدنم ،جوانه بزن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:23 توسط شیدا |

 

   حتی قد_ یه فندق هم که شده، امید رو زنده نگه دار...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 15:20 توسط شیدا

        از سری شاهکارهای جدید پدرم اس ام اس های شدیدا کتابی اوست،که هر روز دز کتابت ایشان بالاتر میرود!چندی پیش حوالی 7 صبح پیامکی از ایشان دریافت نمودیم که خواب از سرمان پرید!به علایم نگارشی پیامک توجه کنید تا ادامه اش را بگویم:

"عزیزم شیدا : تلاش و پشتکارت و همراهی او برای موفقیت در ازمون کارشناسی ارشد را ارج نهاده و تبریک میگویم . باشد که در تمام مراحل زندگی موفق باشید . "

    در بحر مقوله  که بروید قضیه یک هقته خنده دارد!اشتباه نکنید بنده نفر اول کنکور نشده ام اما کم مانده پدر بدهد این را روی پارچه بنویسند و سر در منزل ما نصب کند.این وسط نفهمیدیم جناب او چه گلی به سر مبارک آزمون ما زده که شایسته ی سپاسگذاریست!پیامک را به برادرک نشان دادم وی گفت چندیست او نیز از این دست پیامک ها دریافت میکند و از حق نگذریم برای او کلا مقوله خنده دارتری بود!در جوار ایشان بودیم که پیامکی آمد: "عزیزانم،گوسفندی قربانی کرده ام و سهم شما به همراه مقداری پسته را به خانه ی مادربزرگ فرستاده ام!" راستش شیطنت ما گل کرد و در پاسخ نوشتیم:" پدر،مراتب تشکر خود را اعلام داشته و فردا به امید حق سوار بر مرکب خویش گشته و به خانه ی مادربزرگ مراجعت میکنیم!"

و این گونه بود که سنتی جدید در باب پیامک رسانی هر از گاهی ما و جناب پدر پایه گذاری گشت!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 0:14 توسط شیدا |

         برای او که اگر نبود دوام نمیاوردم این روزگار را...برای او که دلم را به شوق میاورد اویی که بدور از همه ی بازی های این روزگار پشتم را خالی نکرد... او که تکرار ناشندنیست، لحظه های نابی را بی منت پیشکش دل بهانه گیر من کرد و جای خودش را در دلم ابدی... او که بعد از همه ی روزهایی که گذراندیم، بعد از همه ی تجربه های  مشترک بازهم  دلم را میلرزاند، به یادش لبخند میزنم و تازه میشوم از بودنش در این شهر دروغ و فریب... برای او که عاشقانه میپرستمش و نمیداند که برایش جان میدهم.

       با او زندگی را طور دیگری هم تجربه میکنم، شاید دنیایمان متفاوت باشد اما عشق مرزها را میشکند و من چه خوشبختم که زندگی را دوبار زندگی میکنم،یک بار از دریچه ی نگاه خودم و یک بار از چشمان بی نظیر او... سایه ات مستدام عشق محبوب من، بودنت پایدار.

پ.ن: با تکرار هر باره ی این آهنگ مرورت میکنم و میخندم (البته بهمراه همان اداهایی که با اهنگ های محبوبم در میاورم و تو گاهی بدون پلک زدن نگاهم میکنی)

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 22:28 توسط شیدا

       در همان گیر و دار گرفتاری هایم، مامان زنگ زد که چه نشسته ای قیصر را کشتند یا یک چیزی شبیه این!ما نیز به هر زحمتی بود در اخرین لحظه بلیط قطاری تهیه کردیم و عازم دیار کریمان گشتیم!مامور قطار که بلیط مارا گرفت نگاهی به قیافه ی سوسول ما انداخت و نگاهی به هم کوپه ای ها که دو مرد و دو زن خیلی سنتی و سن بالا بودند که قیافه ی یکیشان کمی غلط انداز مینمود! بعد به ما گفت که جا به جایت میکنم راحت باشی... ما نیز که اصولا خاکی میباشیم و شعار میدهیم که انسان ها را نباید از ظاهرشان قضاوت کرد بادی به غبغب انداختیم و گفتیم خیر جناب اینها انسان های شریفی اند!دروغ نگفته باشم اینکه یک نفر نیامده بود و ما 5 نفر بودیم و تخت بالا را به ما پیشکش کرده بودند و مارا روی سرشان میگذاشتند هم در این تصمیم بی اثر نمینمود!

       از قضا کائنات ریشخندی نثار ما نمود و در ایستگاه بعد مردی سوار گشت که سابقه ی مثال زدنی در امر اعتیاد داشتند!ایشان از آن معتاد هایی بودند که سین را شین تلفژ میکنند!خانواده شریف سنتی از همان ابتدا اخم هایشان را در هم کشیدند و نچ نچ سر دادند!ما هی میخواستیم روشنشان کنیم که اقا جان معتاد بیمار است و انگل ندارد که! اما این مقوله که شاید معتاد عزیز بزند زیر همه چیز و بگوید معتاد اون شکل _ کجته بچه جان زبان به دهان گرفتیم و فقط توی دلمان سخنرانی قرایی سر دادیم!

       هنگام شام فرا رسید خانواده مذکور بساط کتلت را پهن نموده و همانطور که مستحضر هستید بوی چیز کوپه را فرا گرفت و دریغ از یک تعارف به ان بنده ی خدا که شاید گرسنه میبود!ما که دلمان به قد گنجشکی بیش نیست نان و پنیر و سبزیمان را رو کردیم و همان بالا که نشسته بودیم لقمه ی درخوری به همراه گردو و گوجه پیچیدیم و به جنان معتاد تقدیم نمودیم که ایشان ابتدا به رسم ادب تعارفی نمود و سپس انگشتان مبارکشان را هم بهمرا لقمه مذکور بلعید!خانواده محترم که پیش خودشان گفتند پس جدنی انگل نداره و ما چیمون ازین دختره کمتره از این رو به اون رو شده و ایشان را به صرف کتلت مهمان کردند!همانطور که داشتیم اندک اندک لقمه ای برای خودمان میگرفتیم یکهو انگار حضرت معتاد چیزی را به یاد اورده باشد جستی زد و ظرفی پلاستیکی فرود امد روی بساط ما ، ما هول کرده بودیم که این چه زهرماری است و زور میزدیم ظرف را از روی پنیر تبریز عزیزمان دور کنیم که نمیشد جناب معتاد به ناگه به زورمندی تبدیل شده بود و اصرار اکیدی داشت که باید از قیمه ی بنده نوش جان کنی که تو همانی که لایق قیمه ی مامان پز بنده میباشی و دیگر هیچ! تنها با گفتن اینکه باباجان من گوشت نمیخورم بیخیال لطف زورکیشان شدند و فرمودند گیاه خواری برای بدن مفید است!

و اینگونه بود که من شب را گرسنه و با چشمان باز به صبح رساندم چرا که ممکن بود الطاف دیگری در راه باشد!

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 16:27 توسط شیدا |

       این دوره ای که در حال سپری کردنش میباشم از آن قسمت های بدجور پایینه بالا و پایین زندگیست... کمی قبل از عید شروع شد و باور نمیکردم به چنین جایی هم برسد!هر آنچه از سرمایه و طلا داشتم به باد رفت و یک ماه بعد خانه ام نیز... و من شدم آواره... همه ی وسایل خانه ام را در انبار کوچکی جا دادم و حالا بعد از 7-8 ماه که زمستان رسیده رفتم تا کمی لباس بیاورم، موش ها به هیچ چیز رحم نکرده بودند!روزی که کارگرها آمده بودند مایحتاج یخچال را خالی کردم،در خانه ی همسایه را زدم و پیرزن خوش روی محبوبم در را گشود گفتم چند روزی اینها را جا بدهد تا فکری کنم در آغوش کشیدمش و هر دو سیر گریه کردیم او میدانست اوضاع خراب تر هم خواهد شد!

      باور نمیکردم و هنوز هم باور نمیکنم این 7 ماه آوارگی را...و بدتر از همه ی اینها نقش قلابی ام را برای نشان دادن اوضاع مرتب ، دل شاد و لب خندان!

    مشکلات مامان هم بود و منی که خسته بودم حساس بودم و بدجوری تنها...روزی که عمل مامان جای یک ساعت 5 ساعت طول کشید توی آن بیمارستان لعنتی تنها بودم و دیدنش در آن حال آوارم کرد عمرش دراز اما آن شب انگار...بگذریم دکترش که آمد و تند تند از غده ها و سختی و عمق عمل گفت و رفت چیزی از من نماند... روی صندلی نشستم کنار مامان و درد غیرقابل باوری پیچید توی سینه ام و افتادم کف زمین!نمیدانم کدام شیرحلال خورده ای به دادم رسیده بود و چند ساعت بعد به اطلاعم رساندند که در سن 26 سالگی اولین حمله ی قلبی ام را با موفقیت پشت سرگذاشتم!

     گذشت... یعنی میگذرد اوضاع چندان فرقی نکرده البته چندروزیست خانه ی خالی را موقتا دارم و این موقتا باعث شده که هیچ وسیله ای را نیاورم خانه به کل خالیست یک فرش دارم و گاز و یخچال قدیمی صاحب خانه را! غصه هایم را حسابی خورده ام و اشک هایم را بی وقفه ریخته ام حالا زمانیست که دست بگذارم روی زانو و کمرم را راست کنم تا برای حملات بعدی زندگی آماده باشم!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 12:44 توسط شیدا |

          وقتی تو شلوغی و ترافیک خیابون واسه خالی نموندن تاکسی پیرمرد تا کمر از پنجره بیرون میام و داد میزنم آریاشهر،آریاشهر! میفهمم که به بازی برگشتم! وقتی که قیافه های داغون دمپایی* و بدردنخور* رو میبینم و یه آهنگ لری میذارم و مجبورشون میکنم برقصن میفهمم که بدجور به بازی برگشتم! وقتی با دیدن یه آگهی ساده دل و میزنم به دریا و میگم هرچه پیش آید خوش آید میفهمم که چی؟بعله من به بازی برگشتم!

پ.ن:دمپایی و بدردنخور واسه پدر خوانده عزیز کار میکنن و از حق نگذریم پسرهای خوبین!

پ.ن2:فنجون و باران عزیزم تو همه ی این مدت خوندن شماها یکی از راه های آروم کردن روانم بود.مرسی که هستین.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 11:59 توسط شیدا |

مطالب قدیمیتر