کوله ام سنگینی میکرد...دلم میخواست در تقاطع نواب و آزادی همانطور که روبروی باجه ی پلیس چهار راه نشسته بودم نگاه پرسشگر مرد جوان را نادیده بگیرم و سیگاری آتش کنم...آن شب را نباید فراموش کنم،شبی که هیچ مقصدی برای من نبود بی صدا گریه میکردم و او نبود...باید تنم را به تن سرد آن شب بکشم دیگر برای تمام روز و شب های بی مقصد اویی نخواهد بود...

دستت را به من بده...میخواهم به رسم قدیم ناخن های زیبایت را کوتاه کنم، تو نوازش دستان مرا میشناسی!

نفسم سنگینی میکرد... پاکت سیگار خالی بود تنها کنار جاده ای خلوت زمزمه میکردم... به امید سیگار دیگری داشبورد را باز میکنم و شیشه ی عطری آوارم میکند...شنل...چه کسی و کجا این عطر را جا گذاشته بود؟ چه روزهایی انتظار مرا کشیده بود تا پیدایش کنم و صدای پاره شدن قلبم را به گوش بشنوم..

ناخنت به زمین میافتد، انگشتت را به صورتم میکشم و با وسواس ناصافیه ناخنت را روی گونه ام میسنجم، زبر است سوهان بدست میگیرم.

زندگی سنگینی میکرد... داخل میروم دوستان قدیم آمده اند که دیدنشان زندگی را برایم یادآوری کند، آشوبم، به رویشان میخندم همانطور که حرف میزنند یکباره خداحافظی نیمه کاره ای نثارشان میکنم و میدوم به سمت مقصدی که نیست، تنها حس آشنا عطر شنل.یست که در سرم میپیچد...

تمام شد،انگشتانت را که میبوسم آرزو میکنم بار دیگر آنقدر نزدیک باشی که ناخن هایت را کوتاه کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 2:40 توسط شیدا |

    صدای تلوزیون مدام افکارم را به هم میزد یکی یکی سیب زمینی ها را خلال میکردم و فکر میکردم چرا آدم ها اینقدر عجیبند مرور میکنم روند تغییرشان را،نه اینهمه پیچیدگی لازم نیست، به خیال خودم یکی از آن معادله های ساده آمدم که براحتی حل میشوم در اطرافیانم. سیب زمینی ها را میریزم در روغن داغ،نمک میپاشم و صدای سرخ شدنشان یکی از جالبترین صداها میشود در مغزم،تصویر پسرک معلول که خوب میخواند تکرار میشود بی اختیار اشک میریزم فکر میکنم اگر کمی همزادپندار بودیم پسرک اسیر بمب های شیمیایی نمیشد و حالا صاف ایستاده بود و با دست های سالم میکرفن را میگرفت...

      تکه نانی کف قابلمه پهن میکنم آهسته برنج ها را میریزم یک نفر درون من است که این من را دوست دارد،لعنتی خودپسند شدم؟شاید...اما این من_ لعنتی حس خوبی میدهدم لبخندهایی که در طول روز ساخته ام را مرور میکنم:صبح سر راهم از پشت شیشه ی شیرینی فرانسه به آقا رضا سلام نظامی داده بودم و او خندیده بود بعد راننده ی تاکسی بود که سر صحبت را باز کرد و من به آرامش دعوتش کردم وقت پیاده شدن شکلاتی مهمانش کردم و روز خوبی را برایش آرزو کرده بودم او هم خندیده بود...منشی دکتر را به شوخی گرفته بودم و حسابی با هم خندیده بودم بعد از ان دکتر امده بود و یکبار انقدر خندید که دست از کار کشید و فقط میخندید...در راه بازگشت صورت نیمه فلجم را با راننده ی زن تاکسی مسخره کرده بودیم و هردویمان راضی و خندان خداحافظی کردیم قبل از به خانه آمدن سری به کلاغ های پارک زده بودم و غذا داده بودمشان...انگار جدا این من_ لعنتی را دوست داشتم...

     دمکش را که میگذارم اشک هایم را پاک میکنم به تغییر خودم فکر میکنم همینکه پله ها را بالا آمده بودم ،همینکه در را بستم،همینکه دنیایم را از بیرون جدا کردم مانده بودم با آواری از مشکلاتی که باید راه حلی برایشان پیدا میکردم،مسیر مبهم و خودخواسته ای که پیش رو دارم...فکرهای تو در تو...شعله را کم میکنم زیر لب میگویم تو معادله ی ساده ای هستی با نکات انحرافی که حلت را غیر ممکن میکند به این تفسیر میخندم توت فرنگی را در دهانم میگذارم و به جای همه دلنگرانی ها به زیبایی دستان او فکر میکنم.

پ.ن:دستان او را بیشتر از آن من_ لعنتی درونم دوست دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 22:45 توسط شیدا |

     قهر که میکردم زیر پله های خانه پنهان میشدم... دنیا انقدر بزرگ بود که زیر پله هایش برای من باشد، تنها برای من... بعد اگر خوش شانس بودم آغوشی میامد سراغم و همه ی غم کودکیم را میبرد و اگر کسی پیدایم نمیکرد انقدر میماندم که خواب سراغم را میگرفت...  قهر که میکردم توی انباری یا گوشه ی کمد جایی برای سکوت و تاریکی و تنهاییم بود هنوز دنیا بزرگ بود و سهم من هرچند کوچک ,محفوظ... حالا، قهر که میکنم حتی یک وجب خاک هم یرای من نیست... دنیا آنقدر کوچک میشود که جایی برای من نمی ماند، سهمی ندارم انگار...

    راستش قهر که میکنم نقطه میشوم در این شهر... یک حس دست پاچگی ،یک ترس کهنه ی فراموش شده باز میگردد. باد سردی میوزد پشتم و چیزی که نیست را به رخم میکشد... مهم نیست میگذرد، بودنم که سنگین شد باید بروم.. کاش مادرم بود آنوقت قهر که میکردم دنیا آنقدر ها هم تلخ نمیشد... 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 19:44 توسط شیدا

       دلم میخواست بیایم و از روزهای غریب عید بنویسم،از او برایتان بگویم،از دلی که انگار هر سال روز تولدش سر جنگ دارد با عزیزانش،از سفر رفیق وبلاگیمان به تهران و روزهایی که گذشت از روزی که راهم افتاد به مسجدی حوالی هفت تیر و حس نکبتی که گلویم را میفشرد و اگر لحظه ای بیشتر میماندم به یقین مجلسشان را به رگبار سوال میبستم وعذاب کذایی پر رنگ و لعابشان را به جان میخریدم... اما نشد اینروزها عجیب میگذرند!

       روزهایی هست که بی هوا حس خوشبختی میخزد درونم،بی آنکه اتفاق تازه ای افتاده باشد یا مصائب زندگی حتی ذره ای کم شده باشند...اینروزها را باید دوبار زندگی کرد یک بار برای او و یک بار برای مادرم... روزهایی هست که با تمام خستگی خودم را به کاری وادار میکنم و بعد با مرور خاطره اش پر میشوم از همان چیز مسخره ی دلچسب که نامش زندگیست!

پ.ن: حسرت واقعی را آنروزی میخوری که میبینی به اندازه ی سن و سالت زنده گی نکرده ای/گارسیا مارکز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:22 توسط شیدا |

        درست سر یه چهار راه شلوغ بود که کفی کفشم در رفت! روزی که با فرزاد تو پاساژ کویتی ها دنبال کفش بودیم، روز خوبی بود به فرزاد گفته بودم این کفشا مرگ ندارن وقتی هم کثیف شد بنداز تو لباسشویی!چه میدونستم با کتونی های فبلیم فرق دارن! جفتمون یه مدل خریدیم و راهمونو کشیدیم تا سینما...

    کاش هوا گرمتر بود! یاد تابستون پارسال افتادم که با مامان رفته بودیم پارک،کفشاش پشت پاشو خورده بود، صندل هامو دراوردم و گفتم بپوش! حرف حساب به خوردم نمیره پوشید و من اون شب پا برهنه تا خونه قدم زدم!اون وقت بود که خیسی چمن رو بلعیدم و زبریه آسفالت رو زندگی کردم به درک_ نگاه مردم... اگه هوا گرم تر بود حتما کفشامو در میاوردم و میرفتم اما نمیشد... خودمو زدم به شلی! انگار که یه پای مصنوعی دارم که باید بکشمش دنبال خودم. اینبار به نگاه مردم لبخند زدم و از محبت ماشینا تشکر کردم...

پ.ن: تو کل مسیر به این فکر کردم که امروز فقط فرزاد میتونست بدون قضاوت، بدون خجالت پا به پای من راه بیاد...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 22:19 توسط شیدا |

       میخواهم بدوم... آنچنان سریع که کسی نتواند بگیردم و جایی انتهای راه خودم را بکوبم به آغوشی که انتظارم را میکشد. میخواهم کفش هایم را گم کنم و  جایی شاید همان حوالی انتهای راه پاهایم با شن های خیس آشتی کنند و با زمین پیوندی ناگسستنی برقرار کنم. زندگی را بگذارم روی دور تند و نگران آینده ی مبهمی که انتظارم را میکشد نباشم شاید اینچنین زندگی جور دیگری رقم بخورد.

     دیوانه نشده ام اگر میخواهم پرتقال را با پوست گاز بزنم و حتی دهانم را برای طعم تلخ و تندش مچاله نکنم و بعد با خودم شرط ببندم که تا کجای کوچه میتوانم تفاله اش را تف کنم... میخواهم نیمکت های پارکمان را بغل کنم و ببوسمشان که بدور از قضاوت مردمان مرا و تنهاییم را که با گربه ای خیابانی از یاد میبردم مهمان کردند و از حق نگذریم میزبانان خوبی بودند.

    این بار هم ترس هایم را پنهان میکنم ،زیر یکی از درختان پارک چاله ای میکنم و "کاش" ها و "اگر" هایم را دفن میکنم...این بار شاید برای اخرین بار به آسمان نگاه انتقام جویی می اندازم و خودم را و همه ی ته مانده ی روزگارم را قمار میکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:2 توسط شیدا

    باید از شما تشکر کنم، برای همه ی روزهایی که در خیالم حرف زدم و شما لبخند به لب نگاهم کردی سیگاری آتش زدی و زیر لب زمزمه کردی که همه چیز درست خواهد شد. باید از شما تشکر کنم برای همه ی روهایی که رو به رویت نشستم و واقعی تر از واقعیت تنها نماندم، همه ی خنده هایی که پرم میکند از شوق زندگی و اشک هایی که لمس  حس زنده بودن است. باید برای بودنت تشکر کنم.

 

   میدانی چشمان دیگری هم بود و از میانشان صداقت چشمان شما آرامم میکرد، لبان دیگری بود که بوسه ای طلب کند و تنها طعم لبان شما مستی را تکرار میکرد و آغوش های دیگری نیز... برای من تنها آغوش شما میانبری به آرامش بهشت بود... باید از شما تشکر کنم.

   گفته بودم باد خواهم شد و خواهم وزید، گفته بودم روزی قصه هایم تمام خواهد شد و آنچه که امرزو شما را به وجد میاورد کهنه خواهد شد و من با تمام دیوانگی هایم هیجانی برایتان نخواهم داشت و آنروز خواهم وزید و قبل از نشستن غبار دلزدگی خواهم رفت، گفته بودم روزی شما و خاطراتم را تنها خواهم گذاشت، اما با شما قصه ها تمام نمیشود و هر روز ماجرای تازه ای مرا فرا میخواند،روز رفتن دورتر میشود ، دیار شما ماندیست انگار...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 21:22 توسط شیدا

مطالب قدیمیتر