صدای کوچه عوض میشود

وفتی تو در راهی

وفتی باران باریده...

+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 22:52 توسط شیدا

       تا حالا شده یک نفر را آنقدر دوست بدارید که ندانید چه خاکی بر سرتان بریزید؟ یک نفر که از عجایب زمانه است چند سالیست سر راه من شیدا قرار گرفته...آنقدر اتفاقی که باورش نمیکنم! تا حالا شده که یک نفر آنقدر زیبا به نظرتان بیاید که باز هم ندانید چه خاکی بر سرتان بریزید؟نه در آغوش کشیدنش برایتان کافیست نه نگاه کردنش سیرتان میکند نه حتی با دندان تکه پاره کردنش کمی آتش درونتان را آرام میکند... بودنش و در نزدیکی او نشستن گاهی جدا به جنون میکشاندم! آرزو میکنم جایی باشم که تا بی نهایت فریاد بزنم و سر ریز قلبم را از حنجره ام بیرون بریزم شاید مجنون با همین انگیزه سر به بیابان گذاشت! درک مجنون لذتی دردناک دارد!

         وقتی بعد از تنشی که ناخواسته به جان عزیزش انداخته اید صبح روز بعد بیدار میشود و میفهمید پسرک یک شبه ده سال رشد کرده است از خانه میزنید بیرون آنقدر سرخوشی زیر پوستتان پیچیده که باز نمیدانید چه گلی به سرتان بگیرید و میخواهید آسفالت خیابان را هم بغل کنید...

         این ها را تنها برای ثبت شدنشان مینویسم تا یادم بماند که خیلی روزها نمیدانم باید با خودم چه کنم که شعله هایم او را نبلعد و نابودش نکند و از طرفی کمی آرامم کند! شاید روزی آواره ی خودخواسته ی بیابان ها شدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 21:44 توسط شیدا

*غریبه ها را دوست بدارید، و لبخندتان را دریغ نکنید!راستش امروز که باز سر راه به پسرک سه تار زن رسیدم انگار اشنایی را دیده باشد سلام کرد خندیدم سازش را کوک میکرد،گفتم هر وقت که به شما میرسم ساز کوک میکنید نکند ناکوکی من کوکش را بهم میزند؟ خندید و طوری نواخت که با سازش کوک شدم.

**چندروزی هی آمدم اینجا و هی توی سرم صدای علیرضا آذر میپیچید: "این روزها اینگونه ام، فرهاد واره ای که تیشه ی خود را گم کرده است... آغاز انهدام چنین است... اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان، یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد..."

***پیاده روی خوب است!اما هم پولتان تمام میشود و هم کفش هایتان پاره!این را طی یکی دو هفته اخیر فهمیده ام!نتیجه ی پیاده روی های طولانیم در این 2هفته بخشش 200 هزار تومان به نیازمندان یا شاید نیازمند نماها(!)،،خرید شکلات و آجیل(فکرش را بکنید آجیل!اما چه کنم که حسرت نگاهش به دست رهگذری را تاب نیاوردم) برای پیرمرد نحیفی که ترازویی جلویش بود،وزن به مردم میفروخت و در این زمانه ی فست فود مشتری نداشت و خرید شال و کلاه برای دخترک سر چهار راه بوده است!حال خوشی از دیدن برق چشمان تک تکشان دارم، مخصوصا دعای خیر نظافتچی پارک ساعی که یک ده هزار تومانی برایش گنجی وصف ناشدنی مینمود بدجوری به تنم چسبیده و گرمم میکند!اشتباه نکنید وضع من همچنان اسف بار است!!! این دست و دلبازی تنها ثمره ی یک ماه کار نچندان دلخواهم بوده است که به حول قوه ی شیدایی تمام شد!آری پیاده روی از من فقیرتری با کفش های پاره و دلی آرام ساخته است.

****در انتها شما را به شنیدن صدای بهشتی بانو سلن دیون دعوت میکنم که این بار هم تقدیم میشود به او :) متن و ترجمه در ادامه ی مطلب!

پ.ن: این پ هم داستانی شده برای خودش!مثل کولی ها روی هر کیبردی جایش را عوض میکند و من به جای پ هی ÷ تایپ میکنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 23:31 توسط شیدا |

        به آدم ها کمی احترام بگذارید... اگر دوستتان دارند بفهمید و اگر نیم شهر را گز میکنند برای دیدنتان بدانید مجبور نبوده اند و فقط برای خود خودتان راه را آمده اند.... با آدم ها رو راست باشید...آنقدر ها هم کار دشواری نیست، اگر نمیخواهید یا نمیتوانید وقتتان را با آنها بگذرانید کافیست به سادگی نفس کشیدن بهشان بگویید... نگذارید بیایند و بعد درست جلوی در چیزی مسخره تر از جست و جو برای یافتن زیر بغل مار را دست و پا کنید و تف کنید توی صورتشان و آنقدر ادامه بدهید که نیامده زحمت را کم کند...

       آدم ها را اگر دوست نمیدارید مهم نیست خودتان را دوست بدارید کمی صداقت بهتر از آن همه کوچک کردن رفیق چندساله تان است، شاید همین ها برای همیشه دوستتان را زندگیتان محو کند.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 17:23 توسط شیدا

      سیگاری آتش میکنم و کنج سرد آشپرخانه مینشینم ، خیره میشوم به برگ هایسبز سبزش که خشک شده اند... هر روز رسیده و نرسیده میروم سراغش،نوازشش میکنم و جویای حالشمیشوم!درخت زیبای من این روزها حال خوشی ندارد.

       تئو برای من حکم همان شمع کیمیاگر را دارد نمیدانم شاید شمع را در کتاب دیگری از کوئیلو خوانده بودم مهم نیست مسئله روشن نگه داشتنش است! تئو برای من نماد عشق است از همان روز اولی که مجذوبش شدم سمبل عشق بود و شاید همین رویا بافی ها مرا از دنیای آدم ها جدا میکند و اشک هایم را برای یک گلدان، بی معنا جلوه میدهد.

      به خودم نگاه میکنم که درست مثل تئو خندان خندان از پا درامده ام و کسی نیست که دستی روی خنده هایم بکشد و خشک بودنشان را لمس کند... چه کسی و کجا به یاد من خواهد بود؟چه کسی و کی نگران من خواهد شد؟چه کسی و چرا از من دلجویی خواهد کرد؟ بگذریم برای جوانه زدن دوباره اش روز شماری میکنم. به خاطر دلم،به خاطر او،برای جوانه زدنم ،جوانه بزن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:23 توسط شیدا |

 

   حتی قد_ یه فندق هم که شده، امید رو زنده نگه دار...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 15:20 توسط شیدا

        از سری شاهکارهای جدید پدرم اس ام اس های شدیدا کتابی اوست،که هر روز دز کتابت ایشان بالاتر میرود!چندی پیش حوالی 7 صبح پیامکی از ایشان دریافت نمودیم که خواب از سرمان پرید!به علایم نگارشی پیامک توجه کنید تا ادامه اش را بگویم:

"عزیزم شیدا : تلاش و پشتکارت و همراهی او برای موفقیت در ازمون کارشناسی ارشد را ارج نهاده و تبریک میگویم . باشد که در تمام مراحل زندگی موفق باشید . "

    در بحر مقوله  که بروید قضیه یک هقته خنده دارد!اشتباه نکنید بنده نفر اول کنکور نشده ام اما کم مانده پدر بدهد این را روی پارچه بنویسند و سر در منزل ما نصب کند.این وسط نفهمیدیم جناب او چه گلی به سر مبارک آزمون ما زده که شایسته ی سپاسگذاریست!پیامک را به برادرک نشان دادم وی گفت چندیست او نیز از این دست پیامک ها دریافت میکند و از حق نگذریم برای او کلا مقوله خنده دارتری بود!در جوار ایشان بودیم که پیامکی آمد: "عزیزانم،گوسفندی قربانی کرده ام و سهم شما به همراه مقداری پسته را به خانه ی مادربزرگ فرستاده ام!" راستش شیطنت ما گل کرد و در پاسخ نوشتیم:" پدر،مراتب تشکر خود را اعلام داشته و فردا به امید حق سوار بر مرکب خویش گشته و به خانه ی مادربزرگ مراجعت میکنیم!"

و این گونه بود که سنتی جدید در باب پیامک رسانی هر از گاهی ما و جناب پدر پایه گذاری گشت!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 0:14 توسط شیدا |

مطالب قدیمیتر