X
تبلیغات
قد_ فندق قد_ فندق
        درست سر یه چهار راه شلوغ بود که کفی کفشم در رفت! روزی که با فرزاد تو پاساژ کویتی ها دنبال کفش بودیم، روز خوبی بود به فرزاد گفته بودم این کفشا مرگ ندارن وقتی هم کثیف شد بنداز تو لباسشویی!چه میدونستم با کتونی های فبلیم فرق دارن! جفتمون یه مدل خریدیم و راهمونو کشیدیم تا سینما...

    کاش هوا گرمتر بود! یاد تابستون پارسال افتادم که با مامان رفته بودیم پارک،کفشاش پشت پاشو خورده بود، صندل هامو دراوردم و گفتم بپوش! حرف حساب به خوردم نمیره پوشید و من اون شب پا برهنه تا خونه قدم زدم!اون وقت بود که خیسی چمن رو بلعیدم و زبریه آسفالت رو زندگی کردم به درک_ نگاه مردم... اگه هوا گرم تر بود حتما کفشامو در میاوردم و میرفتم اما نمیشد... خودمو زدم به شلی! انگار که یه پای مصنوعی دارم که باید بکشمش دنبال خودم. اینبار به نگاه مردم لبخند زدم و از محبت ماشینا تشکر کردم...

پ.ن: تو کل مسیر به این فکر کردم که امروز فقط فرزاد میتونست بدون قضاوت، بدون خجالت پا به پای من راه بیاد...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 22:19 توسط شیدا |

       میخواهم بدوم... آنچنان سریع که کسی نتواند بگیردم و جایی انتهای راه خودم را بکوبم به آغوشی که انتظارم را میکشد. میخواهم کفش هایم را گم کنم و  جایی شاید همان حوالی انتهای راه پاهایم با شن های خیس آشتی کنند و با زمین پیوندی ناگسستنی برقرار کنم. زندگی را بگذارم روی دور تند و نگران آینده ی مبهمی که انتظارم را میکشد نباشم شاید اینچنین زندگی جور دیگری رقم بخورد.

     دیوانه نشده ام اگر میخواهم پرتقال را با پوست گاز بزنم و حتی دهانم را برای طعم تلخ و تندش مچاله نکنم و بعد با خودم شرط ببندم که تا کجای کوچه میتوانم تفاله اش را تف کنم... میخواهم نیمکت های پارکمان را بغل کنم و ببوسمشان که بدور از قضاوت مردمان مرا و تنهاییم را که با گربه ای خیابانی از یاد میبردم مهمان کردند و از حق نگذریم میزبانان خوبی بودند.

    این بار هم ترس هایم را پنهان میکنم ،زیر یکی از درختان پارک چاله ای میکنم و "کاش" ها و "اگر" هایم را دفن میکنم...این بار شاید برای اخرین بار به آسمان نگاه انتقام جویی می اندازم و خودم را و همه ی ته مانده ی روزگارم را قمار میکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:2 توسط شیدا

    باید از شما تشکر کنم، برای همه ی روزهایی که در خیالم حرف زدم و شما لبخند به لب نگاهم کردی سیگاری آتش زدی و زیر لب زمزمه کردی که همه چیز درست خواهد شد. باید از شما تشکر کنم برای همه ی روهایی که رو به رویت نشستم و واقعی تر از واقعیت تنها نماندم، همه ی خنده هایی که پرم میکند از شوق زندگی و اشک هایی که لمس  حس زنده بودن است. باید برای بودنت تشکر کنم.

   میدانی چشمان دیگری هم بود و از میانشان صداقت چشمان شما آرامم میکرد، لبان دیگری بود که بوسه ای طلب کند و تنها طعم لبان شما مستی را تکرار میکرد و آغوش های دیگری نیز... برای من تنها آغوش شما میانبری به آرامش بهشت بود... باید از شما تشکر کنم.

   گفته بودم باد خواهم شد و خواهم وزید، گفته بودم روزی قصه هایم تمام خواهد شد و آنچه که امرزو شما را به وجد میاورد کهنه خواهد شد و من با تمام دیوانگی هایم هیجانی برایتان نخواهم داشت و آنروز خواهم وزید و قبل از نشستن غبار دلزدگی خواهم رفت، گفته بودم روزی شما و خاطراتم را تنها خواهم گذاشت، اما با شما قصه ها تمام نمیشود و هر روز ماجرای تازه ای مرا فرا میخواند،روز رفتن دورتر میشود ، دیار شما ماندیست انگار...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 21:22 توسط شیدا

   یک گرداب شکن،بله درست خواندید یک گرداب شکن لازم دارم!وسیله ای که در برج ها ی تقطیر کار میگذارند تا جریان بدون آشفتگی و هوای اضافه صاف و یکدست به مرحله ی بعد برود! زندگیم پر میشود از گرداب هایی که مرا میبلعند! این خاصیت زندگیست... پر است از سیکل های جنون و ارامش،امید و حسرت! مدتیست گرفتار گرداب نا امیدی و یکنواختی میشوم و هربار که میخواهم ازین منجلاب خودم را بیرون بکشم آن گرداب لعنتی نمیگذارد تا صاف و یکدست بیرون بیایم باید گرداب شکنی نصب کنم سر راه مراحل زندگیم!

   فیلتری هم لازمم میشود... یک فیلتر الکترواستاتیک عظیم... میدانید هوای کارخانه ها(مثلا کارخانه ی سیمان) چطور عاری میشود از ذرات غبار و تزریق میشود به آسمان؟ خب من بهتان میگویم، نا سلامتی مهندس زپرتی مملکت زپرتی تر از خودم هستم! هوا غبارآلود را باردار میکنند بعد از روی صفحه ی بار دار شده با بار مخالف عبور میدهند، ذرات غبار جذب صفحه میشود و بنگ... هوا رها میشود از هرآنچه خودش را در آن معلق کرده بود، میخواهم روان باردارم را از روی آن عبور بدهم و تازه تازه نفس بکشم!

    حقیقتا یک سطل بزرگ میخواهم که اضافات روزمرگی را بریزم داخلش، به کارگر شهرداری لبخند بزنم و انعام خوبی مهمانش کنم... بعد آنچه که در خانه مانده را دانه دانه بشویم اندکی هم سفید کننده خرجش کنم... آنوقت اهنگ ملایمی گوش بدهم و سر حوصله  هر تکه را اتو بزنم و صاف و تمیز و روشن بگذارمش آنجا که باید...

   این ها نیازمندی های دست یافتنی من است، برنامه دقیقی که میتوانم اجرایش کنم اما... انگار اصلا دنبال همین اما-ها میگردم برای انجام ندادن برای نشدن ها! یک روز حال روحیم خوش نیست یک وقت حال جسمم، فردا بهانه ی کنکور پیش رو را میگیرم و روز بعد در جایی کار مهمی پیش می آید و بعد از آن... چه میدانم خدا بزرگ است بهانه را جور میکند و درست می اندازد توی کاسه ی من!

    لعنت به من با توهم کافه داری، گلخانه داری و یا حتی داشتن یک کتاب فروشی کوچک! هر کاری به جز مهندسی کارخانه های صنعتی لعنتی! شجاعتم کو؟ آن سری که دنبال دردسر بود، آن منی که دلش میخواست در میانه ی میدان باشد، بشود شوالیه ی باهوش و بی همتای تاریکی ها و بکوبد بر دهان نشدن ها و ندانستن ها...

  قبل از همه ی نیازمندی ها، نیازمند دو عدد کشیده ی آب نکشیده ام و دستی که مقاومتم را نادیده بگیرد و پرتم کند وسط معرکه، میدانم که با سرعت برق خودم را سر هم میکنم و سرم را بلند.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 21:22 توسط شیدا |

        زندگیم شبیه محاسباتم شده... این حکایت کسیست که راه حل را میداند قدم به قدم جلو میرود اما یک ضرب ساده بازنده اش میخواند!زندگی همانقدر نا برابر است که کنکور... کسی نمیپرسد از چه راهی و با چه جان کندنی مساله را حل کرده ای تنها جواب اخر را میخواهند...و امان از آن ضرب ساده که دار و ندار آدم را به ویرانی میکشاند!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 3:24 توسط شیدا |

          گفت:اگر چنین و چنان بود حالا تو اینجا نبودی! از قضاوت آدم ها شگفت زده میشوم...آدم هایی که تصویر روشنفکرها را منعکس میکنند اما از درون چنگ زده اند به همان سنت های پوچ ،تضادشان بوی تند سرکه میدهد... توجیه میکنند!براحتی توجیه میکنند و به خیالشان دیگران ذهن های کوتاهی دارند و دستشان که هیچ چشمشان هم به افکار والای مسخره شان نمیرسد و نمیفهمند و همه گم میشوند در پیچیدگی ساختگی دست ناشی-شان...

         آدم هایی که رک گویی های تو را نمیپسندند و دلشان مدارا میخواهد، تا توهم خاص بودن خودشان را بیشتر باور کنند... این آدم ها یک روز درون خودشان گم خواهند شد و کسی نخواهد بود که از صمیم قلب کنارشان بماند...  روزگاری که فرصت رفاقت را با ژست هوشمندیشان از دست میدهند و دست کمکت را که از میان هزار مشغله به سمتشان دراز کردی به کنجکاوی بیمارگونه ی ذاتی آدم ها تعبیر میکنند... آدم هایی که ترا همچون خودشان ساختگی میبینند و به خیال خامشان آخر قصه را خوانده اند... این آدم ها یک روز تنها میمانند و  آن زمان شهامت تغییر را نخواهند داشت.

      همانی باش که حرفش را میزنی... ساده بودن آنچنان دشوار نیست و میدانی در این روزگار_ فریب، ساده بودنت را نمیخوانند، تبدیل میشوی به پیچیده ترین معمای آدم ها...

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 15:58 توسط شیدا |

        امروز خودم را در نگاه غریبه ای جا گذاشتم... نشسته بود روی جدول، به یاد نمیاورم کجای فکرهایم غافلگیرم کرده بود که آنطور گره خورده بودم به نگاهش،به هر زحمتی بود از چشمانش کندم و متوجه شکستگی سرش شدم بعد نگاه هر دویمان قفل شد به زمین... خون بود و کفش های من... خون بود دل من، سر مرد... چیزی درونم فرو ریخت نمیدانم در ذهن مرد چه گذشت... خسته بودم و حس مبهمی از قدم زدن روی خون تازه ی انسانی دلم را بهم میزد...

       میدانی حس آدم ها سرایت میکند... روزهایی هست که آدمی نمیداند چطور بگوید در ذهنش چه بلبشویی براه است تنها تلاش میکند تا سرایت حسش را مهار کند و گاهی برای عوض کردن فضا بدترین راه را انتخاب میکند، اوضاع خراب میشود... خراب تر از حال این روزهایش.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 22:16 توسط شیدا

مطالب قدیمیتر