سرچ میکنم و میخوانم که اینطور سرفه ها اگر بیشتر از 3هفته ادامه پیدا کنند میتواند نشان اغاز چیزهای جالبی مثل سرطان حنجره یا بیماری های دوست داشتنی دیگری باشد...3هفته میگذرد از سرفه های مداوم دنده هایم درد میکنند ماهیچه های درگیر درد میکنند...کلافه شده ام و برای دل مامان پیش متخصص میروم میدانم به این سادگی نیست اما حتی یک ثانیه از فکر سرطان ناراحت نمیشوم...دروغ چرا ته دلم میخواهم که سرطان باشد!
اما نبود...آلرژی شدید بود با تغییر داروهایی که مصرف کرده بودم و یک اسپری آسم دوست داشتنی راهیم میکند...دلم طاقت غم کسی را ندارد اما خب زندگیست دیگر من نباشم هم زیاد توفیری نمیکند،میگذرد...اما دلم میخواست سرطان باشد آرام برای خودم بمیرم...لوازمم را دانه دانه ببخشم و لباسهایم را کم کم یک جوری از خانه بیرون ببرم اثری نباشد برای یاداوری بودنم خانه را مرتب کنم و دلخوری ها را اگر هست بشورم آن وقت همانطور که زندگی جریان دارد یک روز از همین روزهای نزدیک بمیرم...
داروهای جدید سرفه هایم را کم کرده اما هنوز ادامه دارد و درد قفسه سینه ام بیشتر شده سرزنشم نکنید اگر هنوز امید دارم که سرطان باشد.
پ.ن:قضاوتم نکنید،نصیحتم نکنید،امیدوارم نکنید،سرزنشم نکنید...یک عمر است که خودم و دیگران را ارام میکنم امیدوار میکنم دلداری میدهم نشاط میدهم یک عمر است که به فردای بهتر ایمان دارم.اینجا خانه ی مجازی من است گاهی حق دارم وجه ضعیف شخصیتم را بروز بدهم،برایتان از پشت این صفحه اشک بریزم و اعتراف کنم که خسته ام...خودم را باز میابم خوب میدانم روزهای خاکستری را همه ی ما تجربه کرده ایم و میگذرد شاید نوشتم تا برای خودم یادآوری کنم عصر جمعه ای را که از صدای باد لرزیدم و دلم خواست قبرستان باشم همین.
قدـ یه فندق درد رو جدی بگیر...
پ.ن:این یه فندق پزشکی-فلسفی بود!!!
امدم اینجا تا جریان یکی از آن "اولین"های نیمه طنز را برایتان بگویم اما پر شدم از تمنای گرگ شدن...اصلا بیخودکی از ناکجا اباد پر شدم از لذت گرگ بودن...حیوان تقریبا ساکتی که چشم هایش دیوانه ام میکند،آن نگاه خونسرد و قوی و مصمم که بدجوری آدم را میگیرد...حیوان باهوشی که الکی خودش را گرفتار هر مخمصه ای نمیکند و بیخودی دندان نشان نمیدهد اما اگر دندان نشان بدهد باید حساب کار خودت را بدانی!دلم خواست گرگ باشم و رو به ماه زوزه بکشم خدا میداند این روزها چقدر برایم حیاتیست و نمیتوانم انجامش بدهم...زندگی اجتماعی جالبی دارند ته مرام و معرفتند اگر یکیشان زخمی شود قسمتی از شکار را برایش میبرند ولش نمیکنند به امان خدا حتی اگر بمیرد هم چند روزی اطراف پیکر بی جان رفیقشان میچرخند تنهایش نمیگذارند.
دلم یک جفت چشم گرگ میخواهد آنقدر گیرا که در یک آن چنگ بزند و روان طرفم را بگیرد،گیجش کند،نفهمد این دیگر چه نگاه زهرماری است نفهمد چه در سرم میگذرد که نتواند از موضع قدرت حرف بزند که حتی نتواند نگاهش را به نگاهم گره بزند که دندان نشان نداده طرفم حساب کار خودش را بداند!نگاهی که نفهمند پشتش چه خبر است دریچه ی بسته ای باشد به رویشان و هیچ منفذ آزادی به سمت مغزم نیابند...دلم یک قلب گرگ میخواهد مهربان و ارام و قوی دلی که دل باشد شر کسی را نخواهد اما پایش که بیوفتد همه چیز را به خون بکشد و تا پای جان عقب نکشد...گرگی که حرامزاده نیست گرگی که شرافت را میشناسد،خسته نمیشود و می آید که بماند... کاش گرگ میشدم!یا حداقل چشمانم گرگ داشت نه سگ!
وقتی دستم به نوشتن نمیرود و چند روزی ساکت میشوم حالت جالبیست...شما شاید سرکی به اینجا بزنید و دنیای من در همان شب بوووووم متوقف شده است...کاش میشد دنیا متوقف بشود...اما زندگی به شدت ادامه دارد و روزهای من هم و روزهای شما هم...
وقتی نمینویسم شما هم نیستید که بخوانید فراموش میشوم شاید بگویید لابد خوب است که نیست اما چه خبر دارید از حالی که حال نیست چه خبر دارید از آشفتگی که تمامی ندارد بی پدر!چه خبر دارید از روزی که میخواستم خود_ خدا را هم به صلابه بکشم...از شبی که فقط اشک بود و چیزی شبیه فریاد...چقدر این دنیای مجازی غریبگی دارد...
کاش مثل شیدای مجازی،برای من_ واقعی هم دنیا روی همان پست اخر میماند!
ایشان اما یک جوری که انگار تهران را با دستان مبارک خودشان بنا نهاده اند و ما داریم ناموسشان را به چیزهای بد بد متهم میکنیم گردنش را کج میکند و با حالت یک پسر بچه که بابایش مهندس است و میخواهد چز بچه ی رفتگر محل را در بیاورد میگوید:نخیر همین حالا هم تهران تک است!اراده کنی هر موقع شبانه روز هر چیزی پیدا میشود!
حالا دیگر بحث کل کل است و بس!ما هم لبخند ژکوندی میزنیم یعنی که بچه جان بیا برو دنبال بازیت تا شستمان(شاید هم شصتمان)را نشانت ندادیم! اما ایشان ول کن معرکه نیست همچنان آن لبخند معنی دار روی لبمان است به ساعت نگاه میکنیم نیم ساعتی از یازده گذشته نطق میکنیم که اگر یک پلوپز 2نفره برایمان بخری ما پوزمان خورده میشود اما اگر نبود به اف میفرستیمت!و ایشان با همان تخسی لج درآر قبول میکند!
راه میوفتیم در خیابان های خلوت شهر،مگس پر نمیزند حتی!!!ما توی دلمان و البته جاهای دیگرمان عروسی است...همچنان از رو نمیرود و مقابل کری های ما کم نمیاورد...هرچه پیش تر میرویم دز قاص و قیص کردنمان هم بیشتر میشود!احتمالا او نیز از شانس شخمی (شما بخوان ت.خمی) ما با خبر بوده که خم به ابرو نمی آورده!میرسیم به خیابانی متروک،یک گلوله خار را باد میغلتاند در میان کادر و آن صدای معروف فیلمهای وسترن پخش میشود، درهای کاباره را باد به هم میزند و سگی زوزه میکشد ناگهان مغازه ای باز است و گارگران مشغول جا به جا کردن انواع یخچال و گاز و شستن کف مغازه!میپرد پایین و با یک پلوپز دو نفره باز میگردد...
پ.ن:اگر خیال میکنید بعدش را تعریف میکنم کور خوانده اید شدید!
پ.ن2:در این میان تنها خواندن یک کامنت غافلگیرکننده مارا همچنان به زندگی متصل نگه میدارد خدا پدر گذارنده اش را بیامرزد که از عالم غیب برای اولین بار کامنت میگذارد و لبخند را به لبانمان باز میگرداند...
سکانس میانی:دلم میخواهد جای جای این دنیا سفید باشد...سفید مطلق!حتی برگ های سبز بامبو سفید باشد اصلا نباشد هیچ چیز نباشد جز فضایی صاف و خالی و سفید...از آن سفیدهایی که چشم را نمیزند و هیچکس نباشد حتی خودم!!!
سکانس اول: آنچنان پر میشوم از تلاش و شوق زندگی که خنده هایم جادویی میشوند روحم میشود یک هارمونی زیبا از کریستال های رنگی...زمان جور دیگر میگذرد و من جور دیگر میبینم و دنیا جور دیگر میچرخد...با هر نفس خوشبختم با هر نگاه اغشته میشوم به لذت زندگی...
پ.ن:اوج جنون روزهاییست که این سکانس ها از اول تا اخر تنها ظرف چند ساعت روحم را له میکند...
پ.ن2:بوف کور از آن کتاب هایی بود که برای سنم مناسب نبود،خواندمش و حالا بعد از ده دوازده سال جملاتش از ذهنم پاک نمیشود..."سایه" را خوب میبینم و هر روز یک قدم به آن پیرمرد خنزرپنزر نزدیکتر میشوم میترسم از عاقبت نگاه کردن به چهره اش...یک جای کتاب هدایت نشسته بود و مینوشت نگاهش به سایه اش افتاد و سایه داشت استفراغ میکرد...سایه ام...امان از سایه ام...
پ.ن3:نزدیک های غروب چشمم به ساعت میوفته و هنوز پنج و ده دقیقه است پر میشوم از اضطراب روزهای پاییز!چندلحظه ای گیج میخورم بین دیوانگی هایم که نکند بهار گذشته تابستان رفته پاییز امده و من دیوانه شده ام!؟!نکند فراموشی گرفته ام؟نکند پیر شده باشم و به جای 6 ماه 60 سال را به یاد نمیاورم؟این مدت چه بر سر "او" امده؟نکند مامان دیگر نباشد؟همه ی این هجوم سنگین تنها ظرف چند ثانیه اتفاق میوفتد... دیگر از بی زمانی لذت نمیبرم دارد نابودم میکند...
پ.ن4:وبلاگی که پی نوشت هاش بیشتر از خود متنش باشه رو باید تخته کرد...نویسندش سالم نیست!
من:ترس نداره تصادف مال ماشینه دیگه مگه بیمه نیستی؟
دوستم:نمیدونم ولی فک کنم بیمه ابوالفضل_!!!
من: :))))))
دوستم: :ا
پ.ن:یه دانشجوی 23 ساله ی مملکت که واقعا فکر میکنه بیمه ی ابوالفضل یه شرکت خدمات بیمه است!